07:41

2026/10/25

از جیپ قراضه سفارت تا پرفروش‌ترین نقاش ایران؛ روایتی دست‌اول از اسرار زندگی سهراب سپهری

سهراب سپهری تنها خالق واژه‌های زلال «هشت کتاب» و بوم‌های گران‌قیمت حراجی‌ها نبود؛ او تجسم زیستن در متن سادگی، انزوا و راستی بود. به بهانه ۱۵ مهرماه و سالروز تولد شاعر رنگ‌ها، بازخوانی خاطرات کمترشنیده‌شده خانواده و یاران نزدیک، پرده از راز تجرد خودخواسته، نظم خیره‌کننده در گیشا و اشک‌های وداع برمی‌دارد. او هنرمندی بود که خانه‌اش درست مثل شعرهایش، فقط یک گلیم سفید و گلدان شمعدانی داشت.

گروه کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس: سهراب سپهری را بیشتر با شعر و نقاشی می‌شناسیم؛ با «صدای پای آب»، «مسافر» و «هشت کتاب» و تابلوهایی که سال‌ها پس از مرگش همچنان در حراجی‌ها با قیمت‌های بالا معامله می‌شوند. اما امروز به بهانه سالروز تولد او در 15 مهر به سراغ جزئیات و برخی روایتهای کوتاه و جالب درمورد او می‌رویم:خواهرش «پروانه» از روزهای کودکی سهراب در کاشان روایت‌های جالبی دارد. خانواده در باغ بزرگی زندگی می‌کردند و پدر و مادرشان با علاقه سهراب به هنر مخالفتی نداشتند. سهراب با وجود شیطنت‌هایش مدرسه را دوست داشت و حتی صبح زود، پیش از باز شدن مدرسه، پشت در می‌نشست و منتظر می‌ماند؛ فرقی هم نمی‌کرد هوا برفی باشد یا نه. درسش خوب بود و ریاضی را دوست داشت، اما علاقه اصلی‌اش نقاشی بود. آن‌قدر در کلاس‌های مختلف نقاشی می‌کشید که یکی از معلم‌هایش یک بار به او گفت همه‌چیزش خوب است و فقط یک عیب دارد: «نقاشی می‌کنی!»شعر هم برای او دیر شروع نشد. نخستین شعرش را در هشت‌سالگی گفت؛ زمانی که بیمار شده بود و نمی‌توانست به مدرسه برود:«ز جمعه تا سه‌شنبه خفته نالاننکردم هیچ یادی از دبستانز درد دل شب و روزم گرفتارندارم یک دمی از درد آرام»همین چند بیت، نخستین نشانه‌های شاعری کودکی بود که بعدها یکی از شناخته‌شده‌ترین شاعران معاصر ایران شد. علاقه سهراب به هنر اما فقط یک سرگرمی کودکانه نبود. خانواده اجازه دادند این علاقه مسیر زندگی او شود و او در نوجوانی برای ادامه تحصیل به تهران رفت و برای نخستین‌بار از خانواده فاصله گرفت.

سهراب در بزرگسالی هم همچنان همان پیوند میان شعر و نقاشی را حفظ کرد. نقاشی برایش آن‌قدر جدی بود که پیش از انقلاب از پرفروش‌ترین نقاشان ایران به شمار می‌رفت. با این حال، ظاهر بسیار لاغر و تکیده‌اش بعدها باعث شد درباره او تصورهای عجیبی شکل بگیرد. لیلی گلستان روایت کرده بود که پس از انقلاب، بعضی‌ها فکر می‌کردند سهراب فقیر یا حتی معتاد بوده است؛ در حالی که به گفته او، سهراب نه فقیر بود و نه معتاد و حتی سیگار هم نمی‌کشید. آدم سالمی بود و مرتب کوه می‌رفت.زندگی سهراب البته مجلل نبود، اما مرفه بود. گلستان از آتلیه او در خانه خیابان گیشا یاد کرده است؛ اتاقی بزرگ، مرتب و تمیز که همه‌چیز در آن سر جای خودش بود. خود سهراب هم بسیار منظم بود. اگر قرار بود در ساعت مشخصی جایی بیاید، می‌آمد و اگر قول انجام کاری را می‌داد، حتماً انجامش می‌داد. به همین دلیل می‌شد کاملاً به او اعتماد کرد.اما هرچه از زندگی حرفه‌ای سهراب بیشتر می‌دانیم، زندگی خصوصی او همچنان در هاله‌ای از سکوت باقی مانده است. درباره روابط عاطفی‌اش حرف و حدیث‌هایی وجود داشته، اما خانواده می‌گویند او هیچ‌وقت اهل ازدواج نبود. خواهرش پروانه روایت کرده است که سهراب یک‌بار گفته بود: «ازدواج نمی‌کنم چون هر که زن من بشود، بیچاره خواهد شد!» او معتقد بود نمی‌تواند یک‌جا بند شود و زندگی با یک هنرمند سخت است. به همین دلیل نمی‌خواست زنی را درگیر سبک زندگی خودش کند

گلی ترقی هم که سهراب را از محافل ادبی و هنری آن سال‌ها می‌شناخت، تصویری متفاوت اما هم‌جهت از او ارائه کرده است. به گفته ترقی، سهراب «خیلی خجالتی» و «عجیب محجوب» بود؛ آن‌قدر کم‌حرف که خنده‌اش را هم انگار فرو می‌خورد. ترقی بعدها وقتی به خانه سهراب در کاشان رفت، احساس کرد حتی خانه او هم شبیه شعرهایش است؛ خانه‌ای کوچک و بسیار تمیز، با یک گلیم سفید و یک گل شمعدانی.ترقی درباره شخصیت سهراب جمله‌ای دارد که شاید بهترین توصیف از او باشد: «سپهری مثل شعرهایش بود.» به گفته او، سهراب از آن آدم‌هایی نبود که یک جور حرف بزند و جور دیگری زندگی کند. سادگی، صداقت و ظرافتی که در شعرهایش دیده می‌شد، در زندگی‌اش هم وجود داشت.سفر و طبیعت هم بخش مهمی از زندگی او بود. سهراب دو خودروی معروف داشت؛ یک جیپ اسکات که آن را از سفارت آمریکا خریده بود و بعد از حدود ۱۰ سال، یک لندرور. جیپ او داستان جالبی هم داشت؛ خودرو از قطعات مختلفی تشکیل شده بود و سهراب پیش از خرید، مکانیکی را با خود به سفارت برده بود تا ببیند آیا می‌توان این قطعات را دوباره سرهم کرد یا نه. در نهایت جیپ را خرید و سال‌ها نگه داشت. خواهرش می‌گوید سهراب بیشتر با ماشینش به کاشان می‌رفت.

سال‌های پایانی زندگی اما برای سهراب متفاوت بود. گلی ترقی نیز از آخرین دیدارش با سهراب تصویری به یاد دارد که شاید از بسیاری از روایت‌های زندگی او ماندگارتر باشد. قرار بود سهراب از ایران برود. ترقی به او گفته بود که خودش قصد دارد به پاریس برود و از سهراب خواسته بود او هم بیاید. سهراب هم قرار گذاشته بود یک ماه بعد به آنها ملحق شود. اما هنگام خداحافظی، ناگهان کنار جوی آب نشست و شروع به گریه کرد؛ گریه‌ای که برای ترقی انگار خبر از اتفاقی می‌داد که خود سهراب هم از آن بی‌خبر نبود.پس از آن بود که سهراب درگیر بیماری شد. با این حال، آنچه از او باقی مانده فقط خاطره سال‌های پایانی زندگی‌اش نیست؛ سهراب در شعر و نقاشی، تصویری از جهان خود ساخت که همچنان برای مخاطبانش زنده است. اگر بود امروز 98 ساله می‌شد

 

خدمات اختصاصی اسپرلوس هلپ
ویژه هموطنان گرامی

تولد فرزند در کانادا؛ هدیه‌ای برای آینده، آرامشی برای امروز

تجربه زایمان ایمن و راحت در بیمارستان‌های تراز اول کانادا با بهره‌گیری از پزشکان مجرب و استاندارد‌های پزشکی جهان. هم‌زمان با تضمین سلامت مادر و کودک، مسیر شهروندی و پاسپورت فرزندتان را از بدو تولد هموار کنید.

  • ✅ پشتیبانی کامل از لحظه ورود تا خروج
  • ✅ مشاوره اختصاصی از دفتر کانادا
  • ✅ اولویت‌بندی پرونده جهت پیگیری سریع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو کردن